هنوز برای فریاد زدن پنجه هایم جا دارم ...

هنوز برای فریاد زدن پنجه هایم جا دارم:

لَپه های پرچین تنت، سست می کرد تمام آنچه را که در پستوی عریان نیم تنه ام می لغزید.به زحمت نارون احساسم را صبور می کردم تا عظله هایش شاخ نشود!

همیشه می خندیدی. مثل الآن!! وقتی از نفس می تپیدم و جایی جز پاهای کوچکم مرا یارای ایستادن نبود، باد در موهایت می وزید و نگاهت جمع می شد و مرا که در حسرت بلعیدن بودم به تمسخر می گرفتی. تا متوجه دستهایم بشوم، مرا با خودت برده بودی روی ملحفه ای که رنگدانه های ساعتها با هم بودنمان دیگر پاک هم نمی شد. چه خوب که آن زمان، پـِربورات نبود!

آنقدر دکمه هایم را می بوسیدی که با تمام تنم حس می کردم مرا از همه عروسکهایت بیشتر دوست داری. مثل همیشه دکمه هایم از بین خنده هایت سُر می خورد کنار گوشواره هایت!!! برای پلکهایم چشمک می زدی تا نگاهم  بیافتد وسط  دبستان تنت. و من محو می شدم در خوشرنگترین دایره های دنیا!

از وقتی دایره ها، همرنگ تنت سپید بود، پنجه هایم می لرزیدند. وقتی صورتی شدند رنگها برایم معنا گرفت. عاشق رنگ صورتی شدم. همیشه دوتا خورشید نقاشیهایم صورتی بود با لَپه ای در وسطشان. خانوم معلم خوب می دانست چه کشیده ام. مبصر را صدا می کرد تا کسی به دفتر نقاشی ام دست نزند و خودش با دستمال سفیدش می رفت مستراح پشت حیاط مدرسه! تا خانوم معلم برگردد تو به من می خندیدی. مثل الآن!!

و باز از درس نقاشی صفر می گرفتم. یادت هست؟ آخرین بار، پایان همان سال بود که خورشیدهای نقاشیهایم را صورتی کردم. خانوم معلم به من گفته بود: دیگر خورشید نکش. شاید روزی با کشیدن خورشیدهای قهوه ای با بهدانه ای در وسطش، حسرت این خورشیدهای صورتی را بخوری...

/ 2 نظر / 28 بازدید
مهدی

[سوال][سوال][سوال][سوال]