قسمتی از شعر خاکهای فـــولادی ... (مهرماه 1388)

- بر برگ خزان، شبی نوشتیم

سال دگری گذشت و ما مّردیم

با اشک قلم نوشته بودیم

یک روز بدون پا می آییم

بر پشت نهنگ، سوار بودیم

اینک به ضمیر تشنگی چسبیدیم

- یک روز به آسمان قلم خواهم داد

تا روی زمین تشنه بنشیند

از نیمه شب شغال فکـُه

از فکـّه ی بی دفاع بنویسد

از دست خدای آسمانها

اشک است که آسمان بریزد

- روزی لب خاکهای فولادی

در سنگر قلبهای یک ساعت

عقرب به سکوت عقربه زل زد

من بودم و صد فشنگ بی مرمی

سرباز نشسته رو به تاریکی

از دست گلوله، خون، نالید

از دست خدا کسی ننالید ...

به یاد یاران عملیات والفجر یک فکـّه (فروردین 1362)

/ 0 نظر / 15 بازدید