قسمتی از شعر (کیمیاگر) شهریور 1381 کلارآباد

روزی از سینه ی آب

بوی دریا، به تنم موج گرفت

در همان موج ضعیف

سایه ی تیره ی یک دختر سبز

آخرین حس مرا عاشق کرد

وقتی از شوق نگاه تن او لرزیدم

ناگهان، زمزمه ای کنج لبم گفت: سلام

او، چِقَد زیبا بود

چادری داشت به پهنای سکوت

به تنش،پیرهنی نرمترازعمر سحر پیدا بود

خنده ی کوچک من

روی لبش جا می شد

چهره اش،تابلوی خلقت یک خاطره بود

با صدایی که درآن چشم سیاه،گفت:سکوت...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشین

روزی مجنون روی خاک مینوشت لیلی لیلی / پرسیدن چه میکنی گفت :حال که مرا نیست کام او عشق بازی میکنم با نام او

پریشان

سلام دوست عزیز با یک غزل جدید از خودم آپم منتظر نظر نقادانه شما هستـــــــــــم در پناه حق[گل]

سلام دوست عزیز با یک غزل قدیمی از خودم آپم منتظر حضور و نظر نقادانه شما هستم در پناه حق[گل]

ژنرال

سلام بیا وبلاگم یکم بخند

مهدی

دلم مست و لبم مست و سرم مست بخون ای دل که صبرم رفته از دست بخون ای دل محرم اومد از راه بخون اجر تو با عباس بی دست [گل][گل][گل][گل]

آسیمه

چهره اش،تابلوی خلقت یک خاطره بود

پریشان

سلام دوست عزیز با یک غزل جدید از خودم آپم منتظر نظرات نقادانه شما دوست عزیز هستم در پناه حق[گل]

پریشان

سلام دوست عزیز با سه کار کوتاه آپم منتظرتم در پناه حق[گل]

پریشان

سلام دوست عزیز با یه غزل جدید از خودم منتظر حضور پر مهر شما هستم در پناه حق[گل]

مهران

سلام قبلا مجنون شب زده بود به هر حال اسم جدید هم مبارک...