قسمتی از شعر (یاد یاران) اسفند ماه 1383 سلمان شهر (متل قو)

چه خوش آنروز که با دوست گذشت

در میان سبدی غصه و غم

خنده ای بود و لب مست من و چند نفر

خانه ای گرم و تنی رقص و صدا

غزلی بود و شبی شمع و چراغ

هاله ای نور و صدای نفس آرامش

اینک آن دوست که غم می فهمید

و نوای دل یک خاطره را می دانست

به کجا رفت و نشست

چه شد آن شاعره های لب شمع

چه شد آن شعر و غزلهای لطیف

اینک این هاله ی نور

سایه ی سرد همان یاران است

شمع و شب، یخ بستند

باز از آنسوی نفسهای غریب

من، صدای بد یک خاطره را می شنوم./



مهدی خداوردی - قسمتی از شعر (یاد یاران) اسفند ماه 1383 سلمان شهر (متل قو)

/ 0 نظر / 41 بازدید